X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 17 مهر‌ماه سال 1389 در ساعت 08:26 ب.ظ
نویسنده : علی اکبر
عنوان : سخنان ارزشمند


پادشاهی، پسری بسیار باهوش و دانا داشت. پادشاه، پسرش را مثل چشم های خودش دوست داشت و همیشه آرزویش این بود که پسرش جانشین او شود. عاقبت مرگ به سراغ پادشاه آمد و بعد از اینکه پادشاهی را به پسرش سپرد، از دنیا رفت. بعد از مرگ پادشاه دشمنان فراوانی از گوشه و کنار کشور پیدا شدند. آنها سعی می کردند که پادشاه جدید را از تخت پایین بیاورند. شاهزاده بسیار دلتنگ شد، چون اهل جنگ نبود و می دانست که نمی تواند با آنها مبارزه کند. این بود که روزی، مقداری طلا و جواهر گرانبها از خزانه برداشت و با چند نفر از یاران خود، فرار کرد. لباس پادشاهی را در آورد و لباس بازرگانان را پوشید. رفت و رفت تا به شهری رسید. تصمیم گرفت چند روزی در آن شهر استراحت کند. روزی با یکی از همراهان خود، در شهر می گشت و بازارها را تماشا می کرد که ناگهان به دکانی رسید.


مردی در آن دکان نشسته بود و بساط تر و تمیزی پهن کرده بود. کتاب های زیادی در کنار هم چیده بود و آنها را می فروخت. شاهزاده سلام کرد و جواب گرمی شنید. کمی آنجا نشست و پرسید: « تو اینجا چه کار می کنی؟ » مرد گفت: سخن های حکمت آمیز می فروشم. شاهزاده تعجب کرد و گفت: « جنس ارزشمندی داری، اما در این دوره و زمانه کسی خریدار آن نیست. » مرد گفت: « در این دنیا آدم زیاد است. هرکس خوش شانس باشد، جنس من به دستش خواهد رسید و به هر قیمتی که بفروشم، خواهد خرید. » شاهزاده هزار دینار داد و گفت: « یکی از آن سخن هایی را که می گویی، به من بفروش.» مرد، پول ها را گرفت و گفت:« هیچ وقت در میان دره ها نخواب، سعی کن همیشه روی بلندی ها باشی. » شاهزاده گفت: « سخنی دیگر هم می خواهم. » مرد گفت: « برای سخن اول پول دادی اگر دومی را می خواهی باید پولش را بدهی. » شاهزاده گفت:« سخن تو خیلی ساده بود، اما قبول دارم. امیدوارم که دومی بهتر از اولی باشد. » شاهزاده هزار دینار دیگر داد و شنید: «هیچ وقت در امانت خیانت نکن. » شاهزاده گفت: « سومی را هم بگو. » مرد گفت: « پول بده تا بگویم. » شاهزاده گفت: « این هم هزار دینار دیگر. » مرد گفت: « هیچ وقت روز خوب و شاد خود را با روز بد عوض نکن. » شاهزاده از پیش آن مرد برخاست و با خود گفت: « این حرف ها به چه درد من خواهد خورد؟ » در همین فکرها بود که متوجه شد همراهانش رفته اند. به دنبال آنها رفت و دید که در دره ای چادر زده اند. با خود گفت: « هزار دینار داده ام که هیچ وقت میان دره ها نخوابم. این حرف نباید بیهوده باشد. » با این فکر، رفت و روی تپه ای چادر زد. بعضی از همراهان او تنبلی کردند و پیش او نیامدند. نیمه های شب بود که باران شدیدی، شروع به باریدن کرد و سیل بزرگی در میان دره به راه افتاد. سیل همه آنهایی را که در دره خوابیده بودند، با تمام اسبها و وسایلشان از جا کَند و با خود بُرد. شاهزاده و چند نفری که همراه او بودند، بر روی آن تپه از گزند سیل در امان ماندند و نجات پیدا کردند. شاهزاده با خود گفت: « خوب شد. نصیحت اول آن مرد به هزار دینار می ارزید. » شاهزاده و همراهانش به سفر ادامه دادند و پس از چند روز به شهری رسیدند. شاهزاده رفت که خانه ای پیدا کند، تا خود و دوستانش در آن استراحت کنند. در شهر می گشت که شنید جارچی ها فریاد می کشند: « مردم، کنار بروید. امیر شهر می خواهد بگذرد. » شاهزاده در کناری ایستاد و از لابه لای جمعیت دید که امیر شهر همان کسی است که پدرش حکومت شهر را به او سپرده است. امیر هم با دقت به او نگاه کرد و شاهزاده را شناخت. او وقتی که به قصر خود رسید، کسی را فرستاد تا شاهزاده را بیاورند. وقتی که شاهزاده به قصر رسید امیر جلوی پای او بلند شد و با احترامی تمام گفت: « این شهر برای شما است. خواهش می کنم تاج پادشاهی را بر سر خود بگذارید و بر این تخت بنشینید. مرا هم به عنوان خدمتگزار خود قبول بفرمایید. » شاهزاده گفت: « من از پادشاهی و فرمانروایی دل کنده ام و دوست دارم مثل مردم عادی زندگی کنم. » امیر شهر گفت: « پس قبول کنید که به دستور شما این شهر را اداره کنم. » شاهزاده قبول کرد و در آن شهر ماند و حکومت آن شهر زیر نظر او بود. روزی برای امیر، سفری پیش آمد و به شاهزاده گفت: « خانه و زندگی ام را به دست شما می سپارم. خوب از آنها نگه داری کنید تا از سفر برگردم. » شاهزاده پذیرفت و با جان و دل از زندگی امیر شهر مراقبت کرد. روزی در کنار قصر نشسته بود که دختر امیر روی بام آمد و هنگامی که او را دید یک دل نه صد دل عاشق او شد. بعد، چند نامه برای او فرستاد: « میل دارم همسر تو شوم. با من ازدواج کن. » شاهزاده نامه ها را می خواند و وسوسه می شد که این کار را بکند، اما به خودش می گفت : « من هزار دینار داده ام که در امانت خیانت نکنم . » و چون دختر امیر، امانت بود، به حرف ها و خواهش او اعتنایی نکرد. دختر امیر که از رسیدن به شاهزاده نا امید شده بود در نامه ای دیگر او را تهدید کرد و نوشت: « اگر با من ازدوج نکنی، سرت را از دست خواهی داد. من هر کاری از دستم برآید برای نابودی تو انجام خواهم داد. » شاهزاده باز هم به نامه او توجهی نکرد. وقتی که امیر شهر برگشت،‏ دخترش به او گفت: « تو، ما و زندگی ات را به دست آدمی خیانتکار سپردی و رفتی. این مرد چندین بار به من نامه نوشت و تقاضی ازدواج کرد، ولی من قبول نکردم. او می گفت اگر با من ازدواج نکنی پدرت را خواهم کشت !» و آن قدر گفت و گفت که آتش خشم امیر شعله ور شد. امیر، برای یکی از نگهبانان قصر نامه ای نوشت و آن را مُهر کرد و به دست شاهزاده داد تا آن را به دست نگهبان برساند. او به شاهزاده گفت: ‌« باید این نامه را خودت تنهایی ببری !» شاهزاده نامه را گرفت و به طرف قلعه رفت تا نگهبان را پیدا کند. در میان راه، چند نفر از دوستان خودش را دید که سرگرم بازی و تفریح بودند. آنها وقتی که شاهزاده را دیدند ‏گفتند: « بیا و با ما خوش باش. » شاهزاده گفت: « امیر کار مهمی به من سپرده است. او نامه ای داده که باید آن را برای فلان نگهبان ببرم. » مرد کچلی آنجا بود که نامه های دختر امیر را به دست شاهزاده می رساند او گفت: « اگر اجازه بدهید، خودم با احتیاط نامه را می برم و جوابش را می آورم. » شاهزاده با خود فکر کرد که: « هزار دینار داده ام تا روز خوب و شاد خودم را با بد عوض نکنم. حالا که همه خوش می گذرانند، بهتر است که من هم با آنها باشم. » این بود که نامه را به کچل داد تا آن را ببرد. کچل رفت و نامه را به دست نگهبان داد. نگهبان نامه را باز کرد و دید که در آن نوشته اند: « سرِآورنده ی نامه را از تنش جدا کن و برای من بفرست. امضا امیر شهر ». نگهبان بی معطلی شمشیرش را کشید و سر کچل را از تن جدا کرد و برای امیر فرستاد. امیر وقتی که سر کچل را به جای سر شاهزاده دید، خیلی تعجب کرد و با خود گفت: « شاید در این کار رازی از رازهای خداوند باشد. » بعد، شاهزاده را صدا زد و از او پرسید: «راستش را بگو ! وقتی من به سفر رفتم تو چه می کردی و چه می گفتی؟ » شاهزاده که منظور امیر را فهمیده بود، گفت: « قسم می خورم که بی گناهم. » و برای اثبات حرف خود، نامه های دختر را به دست امیر داده و گفت: « این نامه ها را همان کچل به دست من می رسانید. گویا عاقبت به سزای کار خود رسید. » امیر، او را بخشید و از اینکه درباره اش فکرهای بدی کرده بود معذرت خواست. به این ترتیب، شاهزاده از مرگ نجات پیدا کرد و معلوم شد که هر کدام از آن سخن های ارزشمند، بسیار بیشتر از پولی که بابت آنها پرداخته بود، ارزش داشت